تبليغاتX
خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست
غزل معاصر

سلام

صاحب این شعر پیدا شد. بسیار خوشحال شدیم.

 

عسل تویی که لبت شهد عشق شیرین است

و سهم کوهکنان از تو زخم دیرین است

چقدر دل به غنیمت گرفتی و رفتی

بگو عزیز دلم این چه رسم و آیین است؟

به هر کجا بروی در امانی از آسیب

که پشت راه تو صدها دعا و آمین است

نگاه ناب تو خود شعرعشق پردازیست

که سربه سر پر از آرایه و مضامین است

وجود پاک تو یک سو و عشق تو سویی

که سهم دیگری آن است و سهم من این است

بهار دیگری از را می رسد که تویی!

و کوچه باغ دلم از تو عطرآگین است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/14ساعت 20:37  توسط سلیم غلامی | 
 
 

در بازی نگاه و سکوت تو باید دوباره سردترین باشم

وقتی بهار چشم تو نا پیداست پر واضح است زرد ترین باشم

می خواستم که سقف دلم روزی تک سر پناه زندگی ات باشد

یک شانه امنیت بشوم  شاید در باور تو مرد ترین باشم

اما نه روح خسته ی من از عشق ، چیزی به جز صعود نمی خواهد

آری صعود کردن  و بالیدن ،تا منحصر به فرد ترین باشم

من از زمانه ی تو جدا هستم، از جنس واژه های ندانسته

یعنی که در خیال نگنجم آه ،از ذهن شهر  طرد ترین باشم

یک عمر در میان همین مردم، این کوچکان کوچه خیابانی

در مسلخ بزرگترین رویا! ،باید نماد درد ترین باشم

اغوا  شدن  شبیه به آدم ها؛آه این حماقتی است پر از حسرت

آدم نمی شوم به هر عنوانی ، از من نخواه مرد ترین باشم.

***

سال نو مبارک

همه ی دوستان دوست داشتنی، همه ای که من به باغ کمالشان کالم

و حال به یاد دوستی که بود و هست یک غزل نه چندان جدید می گذارم

امیدوارم سالی پر از استجابت آرزو ها شکل بگیرد.ان شاءالله.

 

حالا که حتی زهر تو طعم عسل دارد

هر واژه ی من از تو حکم یک غزل دارد

این شاعر درمانده از مجنون که کمتر نیست

یک آسمان دیوانگی را در بغل دارد

باران که می بارید دنیا بود و تو بودی

..............................................

آن جا خدا گریید از عشق تو دانستم

زیبایی ات سرچشمه هایی از ازل دارد

این گونه که تمثیل و ایجاز است در چشمت

قطعا نشان از خرمنی ضرب المثل دارد

می آیم و با جنگ می خواهم تو را هر چند

دل انتظار دیگری غیر از جدل دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 10:46  توسط سلیم غلامی | 

سلام بر دوستان خوبم

شرمنده ام به خدا دیگه تنبلم و دیر آپ کردم البته امتحانام بود یه شعر از دوران جاهلیت خودم گذاشتم اولین و آخرین کار فرمی که انجام دادم که یه بنده خدای متشخصی ما رو جوگیر کرد و اینو گفتم خیلی ضعیف شده اما خب تو جزئیاتش خوب شده به نظر خودم .فعلا دوستون دارم نظر یادتون نرود...

 

دخترک در سواحل آرام موقع ظهر... آسمان، نیلی

همچنان زل زده به سمت افق،غرق بهت است بعد از آن سیلی

یادش آمد در آن شلوغی در،التهاب هوای یک کافه

مرد آمد و بعد یک بوسه صبح روزی که بود تعطیلی

گفت فردا به قصد یک پروازمن و تو با همیم! می آیی؟

تو از این پس به اسم لیزا و اسم من نیز می شود بیلی

دخترک فکر کرد و بعدش گفت: به کجا می رویم با هم هان؟

گفت جایی که بهتر از اینجاست ساحل داغ کشور شیلی

آخرین حرف های مرد عجیب در دل دخترک نشست ولی

ذهن او پر شد از پریشانی،پر شد از حرف های تحمیلی

ناگهان پا شد از سر میزش گفت: می ترسم و نمی آیم

راه افتاد...مرد پشت سرش با قدم های تند و تعجیلی

دخترک بی صدا فقط می رفت، دستی او را به سمت چپ چرخاند

بعد از آن دست های مرد نواخت بر تن گونه های او سیلی

***

حسرت روزهای رفته فقط در دل اشک هاش پیدا بود

دخترک در سواحل آرام موقع ظهر... آسمان نیلی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 21:16  توسط سلیم غلامی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن

پیوندهای روزانه
صدای سکوت
بهروز صفاریان(هواداران)
صدای پای قاصدک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
پیوندها
مهوار
انجمن ادبی فرخی
آب و کاشی
بهار
هیوا
سکوتی در غوغا
پرستوی افق
کامرون کارتیو
ساعت بی کوک
بگو سنجاقکم هستی
ميعاد در لجن
دل آهه!
دلنوشته
تازه های ادبی
سحوری
ساده بگم
انجمن ادبی دانشگاه آزاد شهرکرد
دختری با جریان 666 ولت
جشنواره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar